خیلی وقته دیگه نیستی بودنت شده یه حسرت
میرم و تنها می مونی که بشه برات یه عبرت
روزگاری دل ما هم گره خورده بود و اما
من که شیدایم و تنها ان شاء الله نباشی تنها
روزگار ما همینه ,روزگار دل بریدن
مشینیم تنهای تنها, از ته دل آه کشیدن
میرم و رو شونه هایم مونده یک نگاه خسته
پیش تو به یادگاری می ذارم دل شکسته
میرم اما تو بدون که زخمی ام, پرهام شکستن
من که رفتم اما قومی به امید تو نشستن
سهم من خاطره بود و حسرت و یک دل پر خون
تو ولی خوش باش و خوشحال می گذره شبهای مجنون

در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش






































