X
تبلیغات
شعرهای ناب عاشقانه

شعرهای ناب عاشقانه

عاشقانه و ادبی

خیلی وقته دیگه نیستی  بودنت شده یه حسرت

میرم و تنها می مونی که بشه برات یه عبرت

روزگاری  دل ما  هم گره  خورده بود  و  اما

من  که شیدایم  و تنها ان شاء الله  نباشی  تنها

روزگار ما همینه  ,روزگار  دل  بریدن

مشینیم تنهای تنها, از ته  دل  آه  کشیدن

میرم و رو شونه هایم مونده یک نگاه خسته

پیش  تو  به یادگاری  می ذارم  دل شکسته

میرم اما تو بدون که زخمی ام, پرهام شکستن

من  که  رفتم  اما قومی  به  امید  تو  نشستن

سهم من خاطره بود و حسرت و یک دل پر خون

تو ولی خوش باش و خوشحال می گذره شبهای مجنون

در سکوت دلنشين نيمه شب

ميگذشتيم از ميان کوچه ها

رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد

هر دو بوديم از همه عالم جدا.

 

تکيه بر بازوي من مي داد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشي بر جانم مي ريخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش!

 

در نگاهش با همه پرهيز و شرم

برق مي زد آرزويي دلنشين

در دل من، با همه افسردگي

موج مي زد اشتياقي آتشين.

  

زير نور ماه دور از چشم غير

چشم ها بر يکديگر مي دوختيم

هر نفس صد راز مي گفتيم و باز

در تب نا گفته ها مي سوختيم.

 

نسترن ها از سر ديوار ها

سر کشيدند از صداي پا ما

ماه مي پائيدمان از روي بام

عشق مي جوشيد در رگ هاي ما

 

سايه هامان مهربان تر بي دريغ

يکديگر را در بر داشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال

دست از آغوش هم برداشتند!

 

باز هنگام جدائي در رسيد.

سينه ها لرزان شد و دل ها شکست 

خنده ها در لرزش لب ها گريخت

اشک ها بر روي رويا ها نشست!

 

 

چشم جان من به ناکامي گريست

برق اشکي در نگاه او دويد 

نسترن ها سر به زير انداختند!

ماه را ابري به کام خود کشيد.

 

تشنه تنها خسته جان آشفته حال

در دل شب مي سپردم راه خويش

تا بگريم در غمش ديوانه وار

خلوتي مي خواستم دلخواه خويش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به همان منظر دور

 

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش

 

می توان یک شَبه پی برد به دلدادگیش

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سبزی او

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

آی ای بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست

 

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

{ عاشقی جرم قشنگی است به انکار مپوش  {

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتی ... رفت... ساکت می شوم، می خندم، ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد می زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شادیم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

دوستت خواهم داشت
 
بیشتر از باران ، گرمتر از لبخند
 
داغ چون تابستان ، دوستت خواهم داشت
 
شادتر خواهم شد ،ناب تر روشن تر
 
بارور خواهم شد، دوستم داشته باش

برگ را باور کن، آفتابی تر شو

باغ را از بر کن ،دوستم داشته باش

عطر ها در راهند      

  

دوستم داشته باش، دوستم داشته باش

بادها دلتنگند، دستها بيهوده

چشمها بی رنگند، دوستم داشته باش

شهرها می لرزند، برگها می سوزند

يادها می گندند ،باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز، آشتی کن با رنگ

عشقبازی با ساز، دوستم داشته باش

سيب ها خشکيده ،ياس ها پوسيده

شير هم ترشيده، دوستم داشته باش

عطرها در راهند

  

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور  ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده! "

  

 نمي دونم   از  کدوم   ستاره  مي بيني   منو 

       
چشماتو   مي بندي  و  دوباره  مي بيني   منو


 پر  بغض   جمعه هاي   ناگزير  و   بي صدا 

        
خيلي  خستم   باورم   کن   دنيا  زندونه   برام


توي کوله راه چشمات عطر بارون بوي سيبي   


واسه  عاشقونه موندن تو همون  حس  غريبي


تو   همون   حس  غريبي  که  هميشه  با  مني   


تو  بهونه ي  هر  عاشق  واسه  زنده   بودني


مي دونم  هنوز  اسيرم   تو  حصار   لحظه ها 

 
کاش مي شد با يه  اشاره ي  تو  آزاد  مي شدم


با تو ام که گفته  بودي  غصه هام  تموم  ميشن 


پس کجايي  که  بيايي  منو  بگيري   از  خودم


ناجي   ترانه ها    منو    به   واژه ها    ببخش 

      
اين  حقيرو به  سخاوت   شب   و  دعا   ببخش

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!

و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!

عشق...

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهایم در انتظار

خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند


اما امروز که تو را دیدم نوشتم



از تنهایی بیزارم چون تنهای یاد آور لحظات تلخ بی تو بودنم است

از تنهایی بیزارم زیرا فضای غم گفته سکوتم تو را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون به تو وابسته ام

از تنهایی بیزارم چون با تو بودن رو تجربه کردم

از تنهایی بیزارم چون خداوند هیچ انسانی رو تنها نیا فریده

از تنهایی بیزارم چون خداوند تو رو برایم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهایی بیزارم زیرا هر وقت تنهایی گریه کنم
 دستهای

مهربانت را برای پاک کردن اشک هایم کم می آورم

از تنهایی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم با تو جان میگیرد

از تنهایی بیزارم چون کویر خشک لبام عطش باران محبت از لبانت را دارد

از تنهایی بیزارم چون چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

از تنهایی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون هیچگاه تنهایی را درک نکردم

همیشه و همه جا در همه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم

عاشقانه در آغوش پر مهرت بمیرم

تا همیشه ماندگار باشم

تنهایم نگذار

عشق...

پر شده ام

 از تمام چیزهایی که نمی‌دانم چیست

به مانند شکلی بی قانون

بی‌ضلع

که هم‌چنان باید

محیط و مساحتش را حساب کنم

                                            --------------------------------

شاید دیر نباشد برای بازگشت ام ..  

پل‌ها هنوز هستند

هرچند سست

اما خطر
از تکیه زدن بر دیواری که هر آن فروخواهد ریخت بیشتر نیست

کفشهایم کو؟

بی‌جانیم را چال می‌کنم پای همین دیوار

کنار رد اشک‌ها

و روهایای سیاه‌پوشم

حتما سال دیگر درختی خواهند شد

با شاخه‌هایی بلند

و برگ‌هایی که زمستان‌ها هم سبزند

                                             -----------------------------------

گاهي خزينه ي چشمانم پر مي شود از دلتنگي و حجاب پلک هايم سدي مي شود مانع از سر ريز شدنش. با اين وجود وقتي که لحظات تنهايي ام را مرور مي کنم دلم تلنگري مي خورد و صحن آسماني چشمانم را باران زده مي کند. نه اين باران را تمامي است و نه گنجينه ي دلم از وجودت خالي شدني. بگذار ببارد و اين کوير عطش زده را آبي باشد. بگذار ببارد که سايه ي اين ابر سياه کنار رود. بگذار ببارد که دلتنگ خورشيدم. راستي خورشيد دلتنگي هايم کو؟

                                                   ----------------------

عشق...

و قتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد ...

                                  برمی گردیم و راهی را که دویده ایم  را اندازه می گیریم ...

 

عشق...

مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه ! حتی مهم نیست  که کف پات نرمه یا زبر ! مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی ٬ وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند ٬ انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده  پاهاش رو روی رد پات بذاره . بتونه با نوک انگشتاش دور تا دور جای پات رو لـــمس کنه و لبخند بزنه .بتونه مثل بچه ها ٬ انگشتاش رو بزاره رو جای انگشتای پات و چ ش م هاشو ببنده و حس کنه که هنوز داری راه رفتن یادش میدی .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

من پس از مدتها

 

فرصتی یافته ام

 

تا كمی گریه كنم

 

وبه تنهایی خود فكر كنم

 

 

 

من پس از مدتها

 

فرصتی یافته ام

 

تا به تنهایی خود فكر كنم

 

وبه تنهایی تو

 

كه چه آسان رفتی.......

 

 

 

 

 

روزی هزار بار بر صفحه دل بنويس:

ميان بود و نبودش تنها يک حرف فاصله است!

به همين سادگی! و من.... روز و شب

جريمه سنگين رفتنت راپرداختم! و جز دل که روزی

هزار بار خراش افتاد،کسی نفهميد که از آب، بودنت ،

تا نون نبودت فاصله تا بی نهايت بود

 

 

 

امشب همه چيز رو به راه است

همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟

 

ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با ياد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چيز را ياد گرفته ام !

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !

ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...

و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چيز را ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....

ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غير تو !

 

 

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....

و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

 

براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

 

 خدایا!

سیاق تو این است که طاقت را بیش ازمصیبت میدهی. بده!

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند:
فروختی؟
گفت نخریدند تمام شد

 

دو چشم بی قرارت را  ، به یادم خوب حک کردی

 

نپرس از من تو ای هم درد، چرا این گونه دل سردی

 

نبین تو خنده ها یم را ، دل من تلخ گریان است

 

میان بهت چشمانت ، نگا هم سخت حیران است

 

در این تنها یی ا فسوس  ،نخواه گیرم دو دستت را

 

مشو خیره به چشم من بگیر ، از من نگاهت را

 

به زیر سایه ی تردید  ،مخواه عاشق شوم آسان

 

مخواه باور کنم دل را  ،دلم خون است از یاران

 

در این نامردی دوران ، شکستن درد جانکاهی ست

 

رسد روزی که گویی تو ، دلم سودا گر آهی ست

 

گذشته تا ابد با ماست  ، مشو دلخور ز چشمانم

 

که من در این شب افسوس ، همیشه وصل بارانم

 

به پاس سال ها دوری ، دلم مات نگاهت شد

ولی افسوس به جای من ، جدایی غمگسارت شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

روزها می گذرد  لحظه ها از پی هم  می تازند

و گذشت ایام ، چون چروکی است که بر چهره  من می ماند

روزها می گذرند ، که سکوتی ممتد ، بر لبم می رقصد

قصه هایی که زدل می آیند ، زیر سنگینی این بار سکوت

بی صدا می میرند

روز ها می گذرند ، که به خود می گویم

گر کسی آمد و برداشت  زلبم مهر سکوت

گر کسی امد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی امد و از راه صفا ، دل ما را بربود

حرفها خواهم زد ، شعر ها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان ، قصه ای خواهم ساخت

روزها می گذرند

که به خود می گوییم

گر کسی امد و بر زخم دلم ، مرحمی تازه گذاشت

گر کسی امد و بر روی دلم ، طرحی از خنده گذاشت

گر کسی امد و در خاطر من ، نقشی از خود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها ساز کنم

گره از ابروی هر غم زده ای در جهان باز کنم  باز کنم

من به خود می گویم

اگر امد ان شخص !!!!!!!!!!

من به او خواهم گفت ، انچه در محبس دل  زندانیست

من به او خواهم گفت ، تا ابد در دل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

امدی نقشی  زخود در سرم افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت ، تو به جای لبخند ، بر لبم افکندی

دل به امید دوا امده بود

به جفا درد بر ان زخم کهنه افکندی

روزها می اید

لحظه ها از پی هم می تازند

من به خود می گویم

مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب

من نیستم

آنکه باید می بود ، انکه باید باشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

 

 

عشق...

 

دوستت می دارم،دوستم داشته باش

عمق احساس مرا،تو بدانی ای کاش

دوستت می دارم،از خودم بیشترت

خویش می دانمت از،هر کسی خویش تَرَت

تو به من نزدیکی،بیشتر از هر کس

به من از من حتّی،به من از خون و نفس

نازُکای تن تو،مثل پیچک به تنم

پیچد و حیرانم،که تویی یا که منم

دستهایت چو مرا،می فشارند به خویش

از خدا می گذرم،از خدا حتّی بیش

به خدا می ترسم،نکند خواب است این

که تنش نرم و زلال تر ازآب است این

گر طبیبی تو که کاش،کاش بیمار شوم

گر تو خوابی،نکند،زود بیدار شوم

گر بهشتی باشد،سرزمین تن توست

همه بستان بهشت،یک گل دامن توست

عشق...

روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست 

وبه كارهاي آنها نگاه مي كند. هنگام ورود،دسته بزرگي از 

فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي

را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند،باز مي كنند وآنها را

داخل جعبه مي گذارند.مرد از فرشته اي پرسيد شما چه كار

مي كنيد؟فرشته درحالي كه داشت نامه يي را باز مي كرد،

گفت اينجا بخش دريافت است وما دعاها وتقاضاهاي مردم

از خداوند را تحويل مي گيريم.مرد كمي جلوتر رفت.باز تعدادي

از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و

آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.مرد پرسيدشماها

چه كار مي كنيد؟يكي از فرشتگان با عجله گفت اينجا بخش

ارسال است،ما الطاف ورحمت هاي خداوند را براي بندگان به

زمين مي فرستيم.مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه

بيكار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسيد شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد اينجا بخش تصديق جواب است.مردمي كه

دعاهايشان مستجاب شده،بايد جواب بفرستند ولي فقط

عده بسيار كمي جواب مي دهند.مرد از فرشته پرسيد مردم

چگونه مي توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ دادبسيار ساده،

فقط كافيست بگويند

         خدایا شکر

عشق...

عشق...

بی تو خیلی تنهام

 

ببخش اگه تو قصه مون

 

دو رنگ و نامرد نبودم

 

ببخش که عاشقت بودم

 

خسته و دل سرد نبودم

 

ببخش که مثل تو نشد

 

خيانتو ياد بگيرم

 

اگر که گفتم به چشات

 

بزار واسه تو بميرم

 

ببخش اگه تو گريه هام

 

دو رنگي و ريا نبود

 

اگر که دستام مثه تو

 

با کسي آشنا نبود

 

ببخش اگه تو عشقمون

 

کم نمي زاشتم چيزي رو

 

ببخش که يادم نمي ره

 

اون روزاي پاييزي رو

 

لياقت دستاي تو

 

بيشتر از اين نبود عزيز

 

نه نمي خوام گريه کني

 

براي من اشکي نريز

 

لياقت چشماي تو

 

نگاه ِ پاک ِ من نبود

 

ببين چي ساختي از منه

                            

مغرور ِ عاشق ِ حسود

 

عشق...

وقتی همه جا اینقدر تنگ میشه که واسه تو جایی نمیمونه از بین همه سر میخری بیرون...!

حالا که تنها شدی اولش خوبه ؛ یعنی کلا خوبه ولی یه بدی هایی هم داره ..؟؟؟

اگه هیچ کسی نباشه که باش راحت باشی؛ از بی حرفی خسته میشی ؛ انگار اطرافت همه چیز بی روحه .

مثه وقتی که آدم تو آبه ؛ همه چیز آروم حرکت می کنه ؛ ولی به عقب که نگاه می کنی میبینی زمان چه

 تند گذشته ... بدون اینکه متوجه بشی ؛ کسل و کسل تر میشی ...!!!

آری اینست حکایت تنهایی ..؟؟؟

ولی چه میشه کرد ؟

گاهی با کسی بودنم هم خود یه تنهاییست !

حال باید دید کدام راحت تر است ؟  کسالت یا اسارت ؟!؟!

به هر حال تو  تنهایی ...

گاهی هم یار و دلداری داری ؛ ولی کو ؟ کجا ؟ سهمش برای تو فقط انظار است و بس .

به قول خودم : این نیز بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم

اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني

ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال

ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه و کال

ميشي برام ماه شباي بي سحر

ميشي برام ستاره ي راه سفر

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
 
 عشق...
 
 

    فراموش نکن تا باران نباشد    رنگین کمان نیست 

 تا تلخی نباشد  شیرینی نیست

عشق...

 
 

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو...


تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو...


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت...


گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو...


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو..


تو بگو که ناميدي من ميشم اميد تو...


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها...


مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو...


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون...


به خدا ميگم که گريه کنه براي تو...


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي...


ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو...


کاش تموم نميشد اين روزا اين خاطرها...


تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو...

 

عشق... 

 

مي خواهم خوشبختي راباتوتجربه کنم ... حتي اگر بدانم عمراين خوشبختي نفسي بيش نيست


 

 


اگه دلم  تنگ ميشه خيلي برات منوببخش


 

اگه نگام گم ميشه توشهرچشات منوببخش


 

 

منوببخش اگه شباستاره ها رومي شمرم

 


 

اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم  منوببخش


 


اگه برات سبدسبدگل مي چينم منوببخش

 


 

اگه شبافقط تو روخواب مي بينم منوببخش


 


اگه تو رو مي سپارمت دست خدا


 


اگه پيش غريبه هابه جاي توميگم شما منوببخش


 


اگه واسه ي چشاي توخيلي کمم


 

 

منو ببخش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

 

خداحافظ گل لادن، تمومه عاشقا باختن

ببين من گريه هام ا ز عشق، چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه ،گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابيد، به چشمونم نمي شونه

تو اين شبهاي تودر تو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم ، گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سکوت و شب ، غم بارون رو بردارم

تو اين روياي سر در گم، خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه، که باروني نمي تونه

طلسم بغض و برداره از اين پاييزه ديوونه


 

 

دلم گرفته


از همه عالم و آدم بريدم


دوست دارم برم پيش خدا


دوست دارم ببينمش و ازش بپرسم چرا


چرا عاشقم کردي و بعد همه چي رو تموم کردي


بپرسم واسه چي اون بالا نشستي و ما رو نگاه مي‌کني


واسه چي قلب آدما رو وقتي مال هم نيستن به هم پيوند مي‌دي


ولي خدا من رو دوست نداره دوست نداره من برم پيشش


يادمه يکبار تصميم گرفتم برم پيشش


گفتم حالا که اون من رو نمي‌بره پيش خودش


من مي‌رم پيشش من پيش دستي مي‌کنم


ولي يادم رفته بود که اون خيلي قدرتمنده اجازه نداد برم پيشش


من رو اينجا رو اين زمين خاکي نگه‌ داشت تا بيشتر عذابم بده


مي‌دونم دوست داره من رو امتحان کنه و ببينه چقدر بهش پابندم


ولي يادش رفته که من ذره‌اي از خودشم و نمي‌تونم دوستش نداشته باشم


آره خدا جون دوستت دارم حتي اگر من رو دوست نداشته باشي


مي‌خوامت با اينکه مي‌دونم من رو نمي‌‌خواي


چي مي‌شد من رو زودتر مي‌بردي پيش خودتطول

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

روزي خردمند چيني پيري در دشتي پوشيده از برف قدم ميزد

 

که به آن زن گرياني رسيد.پرسيد : چرا مي گريي؟

 

زن در پاسخ گفت : چون به زندگي ام مي انديشم ، به جواني ام

 

به زيبايي اي که در آيينه مي ديدم ، به مردي که دوست داشتم

 

زن مي گفت : خداوند بي رحم است که قدرت حافظه را به انسان

 

بخشيده است . مي دانست که من بهارم را به ياد مي آورم و مي گريم.


 

مرد خردمند در ميان دشت پر از برف ايستاد، به نقطه اي خيره شد و

 

به فکر فرو رفت . زن از گريستن دست کشيد وپرسيد: در آنجا چه

 

 

مي بينيد؟


 

خردمند پاسخ داد دشتي از گل سرخ

 

خداوند آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشيد بسيار سخاوتمند بود

 

مي دانست در زمستان همواره مي توانم بهار را به ياد بياورم و لبخند
 

بزنم

 

 

 

چرا مسافر مهتاب بر نمي گردد

قرار اين دل بي تاب بر نمي گردد

کوير شد همه دلها، خشک وبي حاصل

چرا حديث خوش آب بر نمي گردد

به چشم دور زخواب تمام منتظران

ترنم غزل خواب بر نمي گردد

وضو گرفته دلم شوق اقتدا دارد

حضور روشن مهتاب بر نمي گردد؟

زمين سياه شده کوچه ها چه تاريک است

چرا مسافر مهتاب بر نمي گردد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

 

 

تو را قسم به باران ، تو را به نان غریبه

دلم گرفته امشب ، غزل بخون غریبه

چه واژه های نابی ، سپیده عشق باران

چه دلپذیر ، بهتر و مهربان غریبه

مرا به نور بردی ، به بیکران رساندی

همیشه زنده باشی ، غریبه جان غریبه

 
 
 
 عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد
 
love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   | 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
 گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پر پر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
 به خود اییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدانهایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
 کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
 جای بازی با صدای موج ها
درد های آبیش را بشنویم
کاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین سکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
 کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وکنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان

گفته بودی اگر قاصدکها از سفرهای رویا بیایند
گفته بودی اگر شاپرک ها شهریمان را گلستان نمایند
گفته بودی اگر صد شکوفه در میان گلستان بروید
گفته بودی اگر یک پرستو برگ آلاله ای را ببوید
گفته بودی اگر توی قلبم باغی از یاس خوشبو بکارم
 گفته بودی اگر مثل باران روی دلهای عاشق ببارم
باز می گردی و در کنارم قصه عشق را می نگاری
پس چه شد نسترن ها شکفتند بازگرد ای نسیم بهاری
 
 

شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست
حرف قلب من این بوده و هست که بیایی بهارست
قوی دل در لحظه ای را شمرده تا تو از شهر غربیت بیایی
نبض آلاله ها را گرفتم تا که شاید بدانم کجایی
 شهر لب باغ دل مرز احساس حسرت لحظه ای با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعری از جنس دریا سرودن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق   |